محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1362
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتم : روى سينه اش بنشينيد و دو تن روى سينه اش نشستند و زن مويش را بگرفت و صدايى برخاست و پارچه اى به دهانش بست و كارد به حلقش كشيد كه چون گاو خرخر كرد و نگهبانان كه دور خانه بودند سوى در آمدند و گفتند : « چه خبر است ؟ » زن گفت : « وحى به پيمبر مىرسد » و اسود بى حركت شد . گويد شب به گفتگو بوديم كه چگونه ياران خود را خبر كنيم كه جز من و فيروز و داذويه و قيس كس نبود و چنان ديديم كه شعارى را كه ميان ما و يارانمان بود به بانگ بلند بگوييم ، پس از آن اذان گفته شود . و چون صبح برآمد داذويه بانگ زد و شعار بگفت و مسلمانان و كافران بدويدند و نگهبانان فراهم آمدند و من بانگ زدم و شهادت اسلام بر زبان آوردم و گفتم كه اسود كذاب بود ، و سر وى را سوى قوم انداختم آنگاه نماز به پا شد و كسان بيامدند و بانگ زديم كه اى مردم صنعا هر كه يكى از ياران اسود را بيابد بگيرد و هر كه كسى از آنها را در خانه دارد بگيرد و در راهها بانگ زديم كه هر كس از آنها را توانستيد بگيريد . اسوديان از كودكان بسيار بگرفتند و اموال غارت كردند و عزيمت كردند و هفتاد سوار و پياده از آنها به دست ما افتاد و هفتصد زن و كودك از ما به دست آنها افتاده بود . پس نامه نوشتند و ما كس فرستاديم كه كسان ما را بدهند و كسانشان را بدهيم و چنين كردند و برفتند و به چيزى از ما دست نيافتند و ميان صنعا و جند سرگردان شدند ، صنعا نجات يافت و خدا اسلام و مسلمانان را عزت داد و ما در كار امارت به رقابت افتاديم و ياران پيمبر به قلمرو عمل خويش رفتند و همسخن شديم كه معاذ بن جبل پيشواى نماز باشد و خبر را براى پيمبر نوشتيم و اين در ايام زندگى وى صلى الله عليه و سلم بود . گويد همانشب پيمبر خبر يافته بود و همين كه فرستادگان ما به مقصد رسيدند معلوم شد كه او صلى الله عليه و سلم صبحگاه آن شب در گذشته بود و ابو بكر رحمه الله نامه ها